۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

به آزادی اگر ره مانده می‌خواهم بپويم

اگر ايراني هستي دويت مي‌داري وطن را
اگر ديدي به چشم‌ات فرق خاشاك و سمن را
اگر در بين مردم چند كوچه راه رفتي
اگر در جست‌وجوي عكس او تا ماه رفتي
اگر ديدي كساني مانده‌ي نان‌اند و گندم
اگر ديدي به جز ياران ِ تو هستند مردم
اگر گوشي هنوز هم هست از روي شنيدن
اگر باشد به گل مصرف به‌جز از بيخ چيدن
اگر ديروز با توهين پي ِ ارشاد بودي
اگر نفتي ز سفره‌هاي مردم مي‌ربودي
اگر با پول مردم آخرت را مي‌خريدي
اگر دست نياز مردم كشور نديدي
اگر روح ِ رجايي‌بازي ِ هر روزه‌ات بود
اگر ديدار با موعود دين سرمايه‌ات بود
اگر كابينه‌ي فاميلي‌ات را گرم چيدي
اگر لايق‌تر از اطرافيان‌ات را نديدي
اگر اميد را از مردم كشور ربودي
اگر مرگ جوان طي كرد سيرش را صعودي
اگر در حد جمهوري ايراني نبودي
اگر تاريخ را از پير راهش نشنودي
مخواه اين تكه را كه چون وطن مانده نبينم
در اين آشفتگي از منفعت لب بربچينم
كساني مي‌شناسم مي‌توانندت بگويند
چه ايران انتظاري مي‌كشد تا كه برويند...
شنيده‌ام راي‌شان را تازگي انكار كردي
به سود صندلي احساس‌شان ابزار كردي
شنيده‌ام يك گروهي وارد بازار كردند!
به هر جا هر جواني كشته شد انصار كردند!
شنيده‌ام افتخاري را به نيروي مسلح
كه با حكمي جديدا مي‌كند قتل‌اش موجه!
مگو كه قتل امثال مرا باور ندارند
مگو در خواب خود روياي اشك‌اور ندارند
بگو خاكي كه بر خون مي‌كِشي، اين كشور ِ ماست!
ببين جنگي كه تو باعث شدي بين چپ و راست!
به پيش ِ آينه مردانگي را بين اگر هست
ببين روي نگاهي را به چشم مردمان هست؟
برو زين صندلي در كشورم، لايق نبودي
به ريزي از سياست در جهان فايق نبودي
اگر رخصت دهي جاني بماند تا بگويم
به آزادي اگر ره مانده مي‌خواهم بپويم
نمي‌خواهم به زور اسلحه حق‌ام بگيرند
اگر حتا به لطف‌ات مردم ايران بميرند
ايراندخت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر